|
هدیه ام را بپذیر
من پا به پای موکب خورشید یک روز تا غروب سفر کردم دنیا چه کوچک است وین راه شرق و غرب،چه کوتاه! تنها دو روز راه،میان زمین و ماه اما،من و تو دور... آن گونه دور دور، که اعجاز عشق نیز ما را به یکدگر نرساند ز هیچ راه، آه! فریدون مشیری
رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید،عکس تنهایی خود را در آب آب در حوض نبود. ماهیان می گفتند: ((هیچ تقصیر درختان نیست. ظهر دم کرده تابستان بود، پسر روشن آب،لب پاشویه نشست و عقاب خورشید،آمد او را به هوا برد که برد. به درک راه نبردیم به اکسیژن آب. برق از پولک ما رفت که رفت. ولی آن نور درشت، عکس آن میخک قرمز در آب که اگر باد می آمد دل او،پشت چین های تغافل می زد، چشم ما بود. روزنی بود به اقرار بهشت. تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی،همت کن و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است.)) باد می رفت به سر وقت چنار. من به سر وقت خدا میرفتم. سهراب سپهری
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت ای دختر بهار حسد می برم به تو عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا با هرچه طالبی به خدا می خرم ز تو بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای با ناز می گوشود دو چشمان بسته را می شست کاکلی به لب آب نقره فام آن بالهای نازک زیبای خسته را خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش بر چهر روز روشنی دلکشی دوید موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او رازی سرود و موج بنرمی از او رمید خندید باغبان که سرانجام شد بهار دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار ای بس بهارها که بهاری نداشتم خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان گوئی میان مجمری از خون نشسته بود می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب دختر کنار پنجره محزون نشسته بود فروغ فرخزاد
بید مجنون،زیر بال خود،پناهم داده بود! در حریم خلوتی جان بخش،راهم داده بود. تکیه بر بال نسیم و چنگ در گیسوی بید! مسندی والاتر از ایوان شاهم داده بود. شاه بودم،بر سرآن تخت،شاه وقت خویش یک چمن گل،تا افق،جای سپاهم داد بود! چتر گردون،سجده ها بر سایبانم برده بود عطرپیچک،بوسه ها بر پیشگاهم داده بود! آسمان،دریای آبی، ابرها،قوهای مست! شوق یک دریا تماشا بر نگاهم داده بود!... آه!ای آرامش جاوید!کی آیی به دست؟ آسمان،یک،لحظه،حالی دلبخواهم داده بود! فریدون مشیری
((خانه دوست کجاست؟))در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: ((نرسیده به درخت، کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است. می روی تا ته آن کوچه که او پشت بلوغ،سر بدر می آورد، پس به سمت گل تنهایی می پیچی، دو قدم مانده به گل، پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد. در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی: کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی خانه دوست کجاست.)) سهراب سپهری
صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید. در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم. بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد. و خاصیت عشق این است. سهراب سپهری
دو شاخه نرگست،ای یار دلبند چه خوش عطری در این ایوان پراکند اگر صد گونه غم داری،چو نرگس به روی زندگی لبخند!لبخند! گل نارنج و تنگ آب و ماهی صفای آسمان صبحگاهی. بیا تا عیدی از((حافظ)) بگیریم که از او می ستانی هرچه خواهی سحر دیدم: درخت ارغوانی کشیده سر به بام خسته جانی! به گوش ارغوان آهسته گفتم: بهارت خوش،که فکر دیگرانی سری از بوی گلها،مست داری کتاب و ساغری در دست داری دلی را هم اگر خوشنود کردی به گیتی هرچه شادی هست داری. چمن،دلکش،زمین خرم،هوا تر نشستن پای گندم زار خوش تر. امید تازه را دریاب و دریاب غم دیرینه را بگذار و بگذر. فریدون مشیری
گفت:((آنجا چشمه خورشید هاست آسمان ها روشن از نور و صفاست موج اقیانوس جوشان فضاست.)) باز من گفتم که:((بالاتر کجاست؟)) گفت:((بالاتر،جهانی دیگر است عالمی کز عالم خاکی جداست پهن دشت آسمان بی انتهاست)) باز من گفتم که:((بالاتر کجاست؟)) گفت:((بالاتر از آنجا راه نیست زان که آنجا بارگاه کبریاست آخرین معراج ما عرش خداست!)) باز من گفتم که:((بالاتر کجاست؟)) لحظه ای در دیدگانم خیره شد گفت:((این اندیشه ها بس نارساست!)) گفتمش:((از چشم شاعر کن نگاه تا نپنداری که گفتاری خطاست: دورتر از چشمه خورشید ها؛ برتر از این عالم بی انتها؛ باز هم بالاتر از عرش خدا عرصه پرواز مرغ فکر ماست.)) فریدون مشیری
کاش چون پائیز بودم...کاش چون پائیز بودم کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد آفتاب دیدگانم سرد می شد آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان طوفان اندوهی بجانم چنگ می زد اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه...چه زیبا بود اگر پائیز بودم وحشی پر شور و رنگ آمیز بودم شاعری در چشم من می خواند...شعری آسمانی در کنارم قلب عاشق شعله می زد در شرار آتش دردی نهانی نغمه من... همچو آوای نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دل های خسته پیش رویم: چهره تلخ زمستان جوانی. پشت سر: آشوب تابستان عشقی ناگهانی سینه ام: منزلگه اندوه و درد و بد گمانی کاش چون پائیز بودم...کاش چون پائیز بودم فروغ فرخزاد
خدایا،وحشت تنهایی ام کشت کسی با قصه من آشنا نیست در این عالم ندارم هم زبانی به صد اندوه می نالم-روا نیست شبم طی شد کسی بر در نکوبید به بالینم چراغی کس نیفروخت نیامد ماهتابم بر لب بام دلم از این همه بیگانگی سوخت به روی من نمی خندد امیدم شراب زندگی در ساغرم نیست نه شعرم می دهد تسکین به حالم که غیر از اشک غم در دفترم نیست بیا ای مرگ،جانم بر لب آمد بیا در کلبه ام شوری بر انگیز بیا،شمعی به بالینم بیاویز بیا،شعری به تابوتم بیاویز! دلم در سینه کوبد سر به دیوار که:((این مرگ است بر در می زند مشت)) -بیا ای همزبان جاودانی، که امشب وحشت تنهایی ام کشت! فریدون مشیری
هنوز شعله کشد آتش نهانی من هنوز خسته،نفس می زند جوانی من هنوز از چمن کودکی به جا مانده ست دو برگ سبز در این چهره خزانی من گذشت شوکت رنگین آن همیشه بهار به زرد و سرخ زند باغ زندگانی من ورق ورق همه روزها پراکنده ست ز تند باد بپرسی مگر نشانی من بجز غم تو،که بر عهد خویش پای فشرد دگر کسی ننشیند به همزبانی من فریدون مشیری
شب از جنگل شعله ها می گذشت حریق خزان بود و تاراج و باد من آهسته در دود شب رو نهفتم و در گوش برگی ـ که خاموش خاموش می سوخت ـ گفتم: ـ مسوز این چنین گرم در خود،مسوز! مپیچ این چنین گرم بر خود،مپیچ! که گر دست بیداد تقدیر کور،تو را می دواند به دنبال باد؛ مرا می دواند به دنبال هیچ! فریدون مشیری
شب،آن چنان زلال،که می شد ستاره چید! دستم به هر ستاره که می خواست می رسید! نه از فراز بام، که از پای بوته ها می شد تو را در آینه هر ستاره دید! در بیکران دشت در نیمه های شب جز من که با خیال تو می گشتم جز من که در کنار تو،می سوختم غریب! تنها ستاره بود که می سوخت. تنها نسیم بود که می گشت. فریدون مشیری
آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگریزم همه ذرات جسم خاکی من از تو،ای شعر گرم،در سوزند آسمانهای صاف را مانند که لبالب زبادۀ روزند با هزاران جوانه می خواند بوتۀ نسترن سرود ترا هر نسیمی که می وزد در باغ می رساند به او درورد ترا من ترا در تو جستجو کردم نه در آن خوابهای رؤیایی در دو دست تو سخت کاویدم پر شدم ،پر شدم، ز زیبایی فروغ فرخزاد
صبح بی تو رنگ بعد از ظهر يک آدينه دارد بی تو حتی مهربانی حالتی از کينه دارد بی تو می گويند تعطيل است کار عشقبازی عشق اما کی خبر از شنبه و آدينه دارد جغد بر ويرانه می خواند به انکار تو اماخاک اين ويرانه ها بويی از آن گنجينه دارد خواستم از رنجش دوری بگويم يادم آمد عشق با آزار خويشاوندی ديرينه دارد روی آنم نيست تا در آرزو دستی برآرم ای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پينه دارد در هوای عاشقان پر می کشد با بيقراری آن کبوتر چاهی زخمی که او در سينه دارد ناگهان قفل بزرگ تيرگی را می گشايد آنکه در دستش کليد شهر پر آيينه دارد
حمد بی حد و عدد لایق درگاه احد،خالق رزاق صمد، آنکه جز او نیست خدایی،چه خدایی که بود واحد و یکتا، صمد و قادر و دانا،آن خدایی که زصنعش،زدل نی شکر آرد، زر و سیم از حجر آرد،زدل طین شجر آرد،زشجر بار و بر آرد، زبر او ثمر آرد،ززمین آب تر آرد،به بر جوجه پر آرد،زدل شب سحر آرد، شب ظلمت قمر آرد،همه اینها بود از صنعت و از قدرت آن خالق دانا، که خبیر است و منیر است و سمیع است و بصیر است.
|
About![]()
از تنگنای محبس تاریکی Archivesمهر 1388مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
معصومانه... |